بدون عنوان
در ادامه اولین روز تولد آوا کوچولو:
بعد از اینکه اومدم توی بخش چشم به در منتظر بودم که روی ماهت رو ببینم .همش از خاله میپرسیدم که نی نی من چه شکلیه
آخه اولین کسی که تو رو دیده بود خاله پری بود.تا اینکه بالاخره اومدی عزیز دلم
الهی قربونت برم مثل فرشته ها خوابیده بودی اون کلاه سفیدی که روی سرت بود کلی قیافت رو بامزه کرده بود
و به چشم من تو قشنگ نرین بچه دنیا بودی.چیزی که باعث تعجبم شده بود این بود که تو یه عالمه مو داشتی آخه همش فکر میکردم وقتی به دنیا بیای کچل باشی
خلاصه اینکه هر چی نگات میکردم سیر نمیشدم
حالا بریم سراغ بابا محمد:دلم واسه بابا محمدت میسوخت که هنوز نتونسته بود تو رو ببینه چون هنوز ساعت ملاقات نشده بود اجازه نمیدادن کسی بیاد توی بخش کلی هم سخت گیری میکردن در این رابطه واسه همین به بابا محمد گفتیم تا با ترفند خاص خودش یه جوری بیاد بالا که موفق هم شد و اومد
خاله هم از فرصت استفاده کرد و تو رو نشون بابا داد(اینجا دیگه از بابا محمدت باید بپرسی که بعد از دیدنت چه حالی شده هر چند مطمئنم حالش کمتر از حال من نبوده)
چند ساعت بعد از تولد آوای عزیز:
تو همچنان خواب بودی و شیر نمیخوردی گاهی چشمای قشنگت رو باز میکردی و به ما زل میزدی و دوباره میخوابیدی من همش نگران بودم که نتونی شیر بخوری که همین اتفاق هم افتاد اون شب من و تو و خاله شب خیلی سختی رو گذروندیم تو تا صبح گریه کردی خاله پری تو رو بغل کرده بود و راه میبرد و سعی داشت یه جوری آرومت کنه و من که احساس میکردم کاری از دستم بر نمیاد هر لحظه با دیدن گریه هات بیشتر غصه میخوردم.
این اوضاع روز بعد هم که از بیمارستان مرخص شدیم و به خونه مامانی رفتیم ادامه داشت یعنی تو هنوز هم نمیتونستی شیر بخوری شب دوم هم به سختی طی شد تا اینکه خدارو شکر از روز سوم اوضاع بهتر شد و با کمک خاله پری که خیلی واسه قضیه شیر خوردنت تلاش کرد و ما خیلی بهش مدیونیم و بعدشم با تلاش دختر گلم که خودشم خیلی به مامانش کمک کرد تونستی شیر بخوری و مشکلت حل شد به افتخار آوای نازم که نذاشت مامانش بیشتر از این غصه بخوره.


بدون عنوان 
